زماني كه تسليم باشي؛ تمام هستي از تو حمايت ميكند.هيچ چيز با تو مخالف نخواهد بود. زيرا تو با هيچ چيز مخالف نيستي.
خودت را بپذير؛ هر چه كه هستي. حتي اگر نقصي هم داري آن را بپذير. تنها آن هنگام قادري دست از جنگ با خودت برداري و آسوده باشي.
زندگي يعني آموختن صلح. صلح با ديگران نه، با خودت.
عشق يك تجربه هست ولي زبان بسيار مكار است. پس مراقب زبانت باش.
سكوت را بر خودت تحميل نكن. هيچ چيز را بر خودت تحميل نكن. شادي كن؛ آواز بخوان. بگذار ذهنت خسته شود. آنگاه رفته رفته لحظات كوچكي از سكوت و آرامش واردت ميشود.
توانايي عشق ورزيدن؛ بزرگترين هنر جهان است.
اگر بتواني ديگري را همانطور كه هست؛ بپذيري و هنوز عاشقش باشي؛ عشق تو واقعي است.
وقتي با عشق به ديگري بنگري؛ او والا ميگردد و منحصر به فرد.
هر گاه عاشق باشي احساس عجز كامل ميكني. درد عشق هم همين است. زيرا تو ميخواهي هر كاري را براي معشوقت انجام دهي اما ميفهمي كه كاري از دستت بر نمي آيد. اما عشق يعني همين كه تمام فكرت؛ خدمت به ديگري باشد حتي اگر از عهده ات بر نيايد.
تو نميتواني انساني را تصاحب كني. زيرا او يك شخص است. تصاحب فقط با اشياء ممكن است. اگر هنوز به دنبال تصاحبي؛ عشق تو شهوت است.
اگر نتواني با معشوقت ساكت بماني؛ بدان كه هنوز عاشق نشده اي.
تنها راه كسب عشق؛ از طريق همين عشق ميسر ميشود. هر چه بيشتر ايثار كني؛ بيشتر ميگيري.
والاترين انسان كسي هست كه با عزمي شكست ناپذير؛ انتخاب كند.
هر موجودي؛ يك سرود الهي است. بي همتا؛ منحصر به فرد؛ تكرار نشدني و غير قابل مقايسه.
اگر بتواني تماماً و يك دل عشق بورزي؛ از عمق دلت؛ زندگي تو سرشار از شادي و احساس ميشود. نه تنها براي خودت بلكه براي ديگران هم. اصلاً تو براي دنيا بركت و نشاط خواهي شد.
اگر عشقي احساس نميكني؛ تظاهر نكن. سعي نكن نمايش بدهي كه عاشقي. حتي اگر خشمگيني بگو كه خشمگين هستي و باش. ولي حقيقي باش.
زندگي يك مسابقه و رقابت نيست .پس دليلي هم براي مقايسه خودت با ديگران وجود ندارد.
هيچكس نميتواند تو را تغيير دهد. تنها خودت قادر به تغيير خودت هستي.
اصيل بودن و واقعي بودن نهايت زيبايي است.
اصيل بودن يعني واقعي بودن. خنده هايت، گريه هايت، نفرتت و عشقت و همه زندگيت بايد واقعي باشد تا اصيل باشي.
آنان كه طمع كارند؛ براي پر كردن احساس تهي بودنشان بارها و وزنه ها را با خود حمل ميكنند...
یا علی ![]()
اگر دروغ رنگ داشت هر روز شاید
ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست
و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود
اگر عشق ارتفاع داشت
من زمین را زیر پای خود داشتم
و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی
اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد
اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد
و تمام محتوای سفره سهم همه بود
و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد
اگر خواب حقیقت داشت
همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم
اگر همه سکه داشتند ، دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید
تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند
اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود، زیبایی نبود ، خوبی هم شاید
اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟
کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟
چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم ، اگر عشق نبود .
اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند
و من با دستانی که زخم خورده توست
گیسوان بلند تو را نوازش می کردم
و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و
ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد . هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد ، صدای ترانه ای را شنید . به دنبال صدا ، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد .
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید : چرا اینقدر شاد هستی ؟ آشپز جواب داد : قربان ، من فقط یک آشپز هستم . تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم . ما خانه حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم . بدین سبب من راضی و خوشحال هستم .
پس از شنیدن سخن آشپز ، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد . نخست وزیر به پادشاه گفت : قربان ، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست . اگر او به این گروه نپیوندد ، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است .
پادشاه با تعجب پرسید : گروه 99 چیست ؟
نخست وزیر جواب داد : اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست ، باید چند کار انجام دهید : یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید . به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست .
پادشاه بر اساس حرفهای نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند .
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید . با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد . با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت . آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و د آنها را شمرد . 99 سکه ؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است . بارها طلاها را شمرد . ولی واقعا 99 سکه بود . او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست . فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست ؟ شروع به جستجوی سکه صدم کرد . اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد . اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد .
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند .
تا دیروقت کار کرد . به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند . . آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند . او فقط تا حد توان کار می کرد .
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید .
نخست وزیر جواب داد : قربان ، حالا این آشپز رسما به عضویت گروه 99 درامد . اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند : آنان زیاد دارند اما راضی نیستند . تا آخرین حد توان کار می کنند تا بیشتر بدست آورند . آنان می خواهند هر چه زودتر " یکصد " سکه را از آن خود کنند . این علت اصلی نگرانی ها و آلام آنان می باشد . آنها به همین دلیل شادی و رضایت را از دست می دهند و البته همین افراد اعضای گروه 99 نامیده می شوند.
نمی دونم چرا این روزا کارت شده دویدن, اره میدویی که گرسنه نمونی, می دویی که از اون یکی عقب نمونی , میدویی که به اون برسی که وقتی رسیدی زیر پای احساست لهش کنی, می دویی که برسی , وقتی که می رسی می بینی که دیگه نیستی, ای کاش دستای من به جای یه لقمه نون , یه گاز از میوه ممنوعه بهشت خدا یه ذره احساس داشت, یه دنیا مهربونی داشت, یه قلب نوک انگشت سبابم داشت, می دونی چرا , اره رفیق اگه دست احساس داشت , میدونست که وقتی دلت سرده این حرارت قلب دستت باشه که گرمای زمینی عشقت رو شور زندگی ببخشه, ..............
نمیدونم چرا ولی اینجا یکی هست که خیال میکنه که اضافه شدن دوست نشونه فاسد شدن و هرز رفتن روحه , نه هرکسی بزار راه رو بره , تو پوینده راه عشق باش, من ایمان ندارم, تو مهربون با زمین و زمان باش, من وجدانی بیدار ندارم تو مرشد این راه باش.... همه هستند من که دل به کسی نبستم, من توی دنیای خدای مهربون جز خودش به هیچ کس نمی گم دوستت دارم, مطمئن باش, اینجا توی وبلاگم می نویسم که بخونی, اگه احساس کسی رو به کسی نسبت دوست داشتن میده احساس درونی نیست, احساس زمینیه, احساسی که از روی عادته , تو خودت باش, بزار دیگرون هر گرگ یا بره رامی که هستند باشند, اگه گرگند که برنده ابهت لباسند, اگه بره اند , برنده میدون سادگی و صداقتند , هرچند که جامه تنشون به نیش و زخمی از گرگها دریده بشه
یا علی
در پناه حضرت عشق ![]()

زورکی نخند عزیزم ، میدونم اومدی بازی
نمیخوام این آخرین بازی زندگیم ببازی
خودتو راحت کنو فکر کن که جبران گذشته س
از منم میگذره ، اما به دلت چاله نسازی
اومدی بشکنی بشکن ، از من ساده چی مونده
قبل تو هر کی بوده ، تموم تار و پود سوزونده
تو هم از یکی دیگه سوختی ، میخوایی تلافی باشه
بیا این تو و دلو باقی احساسی که مونده
دل ما اونقده پاره س ، موندنش مرگ دوباره س
آسمون سینه ما خیلی وقته بی ستاره س
همینی که باقی مونده ، واسه دلخوشی تو بشکن
تیکه تیکه هامو بردن ، آخرینشم تو بکن
نمیخوام بگذره عمری " خسته شی واسه فریبم
یقتو نمی گیره هیچکس ، آخه من اینجا غریبم
بزن و برو عزیزم ،مثل هر کس که زد و برد
طفلی این دل که همیشه، به گناه دیگرون مرد
نفرتت رو از غریبه، سر یک غریب خراب کن
خنده کوتاهمم رو بیا گریه کن ،عزا کن
مهمم نیست که چه جرمی یا گناهی ، این سزاشه
باقی دلم یه مشت خاک ، همینم میخوام نباشه
عقده های یک شکست و خالی کن سر دل من
دیگه متروک مونده و سرد ، خاک پیر ساحل من
از نگاه هات خوب میفهمم....
بازی بسه ، پاشو بشکن ، من غریب و تو غریبه
دل ما اونقده پاره س ، موندنش مرگ دوباره س
آسمون سینه ما ، خیلی وقته بی ستاره س
همینی که باقی مونده ، واسه دلخوشی تو بشکن
تیکه تیکه هامو بردن ، آخرینشم تو بکن
۸۶۸۵
بسيارند خوبيهايي كه روزي قصد انجامشان را داري ؛ و منتظر تا روز مناسب فرا رسد
اما تنها فرصتي كه يقيناً از آن توست ؛ همين لحظه است
همين لحظه بايد ترنم تحسين و همدردي را بر زبان جاري ساخت
همين لحظه است كه بايد سخاوت پيشه كني
امروز ؛ روزي است كه بايد شريفترين اندوختههاي قلبت و روحت را ابراز داري
.از لغزش دوستي سهلانگار در گذري و در برابر ديگران قدري بيش ايثار كني.
يا علی![]()
وقتی به کودکی عقب مانده غذا می دهي
گاهی ده بار روی صورتت بالا می آورد
هرگز به ذهن ات نمی رسد به صورت معوج اش سیلی بزنی
گاهی در شهر هم
بدن هایی درست با روح هایی کج
شاید بیست بار روی صورتت بالا بیاورند
فرقی می کند؟![]()
یا علی![]()
گفتی: فانی قریب
.:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.
گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.
گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگه نمیدونید خداست كه توبه رو از بندههاش قبول میكنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزندهی گناه هست و پذیرندهی توبه (غافر/۲-۳) ::.
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همهی گناهها رو میبخشه (زمر/۵۳) ::.
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.:: خدا هم توبهكنندهها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.
گفتی: الیس الله بكاف عبده
.:: خدا برای بندهاش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
گفتی:
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشتههاش بر شما درود و رحمت میفرستن تا شما رو از تاریكیها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.

